تو حال و هوای سفرم بودم که یکی رفت سفر

خرید بک لینک
تازه مامانو راضی کرده بودم که وقتی نجمه کلاس زبانش تموم شد یه هفته ای پاشیم بریم کرج خونه علی. تو سرم نقشه کشیده بودم که با آبجی بریم تهران گردی مخصوصا دلم میخواست سه جا رو برم چون اونم دلش بود بره پیش یکی از دوستای خوابگاهیش. شماره یکی از دوستای دانشگاهیمو که گم کرده بودم از بقیه پرسیدم میخواستم باهاش هماهنگ کنم که رفتم حتما حتما باهاش قرار بذارم یه قراری هم میخواستم با عانی بذارم که هیچ کدوم محقق نشد

تو خواب و بیدار یبودم که نصف شبی تلفن خونه زنگ خورد چون هنوز گیج خواب نشده بودم صدای تلفنو شنیدم بلند شدم چراغو روشن کردم و رفتم سمت تلفن که دیدم مامان هم بیدار شده تا تلفنو جواب بده. خب مسلما این موقع شب حتما اتفاق بدی افتاده که کسی زنگ میزنه

یه خانمی گفت همسایه روبرویی لیلاخانومم (عمه بزرگم) حاجاقا حالش بد شده بردنش بیمارستان به بابات بگو بیاد. من برای این که مطمئن شم منظورش کیه اسم شوهرعممو با فامیل گفتم آقای فلانی؟ اونم تایید کرد و گفتم چشم الان بابامو بیدار میکنم

بابا که بیدار شد زنگ زد و عروس عمم خبر فوت پدرشوهرشو داده بود و مامان و بابا رفتن و 7 برگشتن دوباره رفتن و به منم سفارش کردن که جنازه رو غسل دادن میارن خونه شون

منتظر بودم نجمه از کلاس زبان بیاد تو این فاصله رفتم داداش کوچیکه رو بیدار کردم که پاشو صبحانه بخوریم دیر میشه دیدم محل نمیده غلت میزنه گفتم جواد پاشو که فلانی مرحوم شدم باید بریم تشییع جنازه. تو خواب و بیدار گفت چی گفتی...

خونه عمه که ماجراها داشت همه شون فشارشون رفته بود بالا مامان بزرگم دو تا عمه هام عمو کوچیکه

همه مهمونا منتظر بودن ساعت دوازده شده بود ولی هنوز خبری نبود آبجی خبر نداشت صبح زود رفته بود سرکار با خودم گفتم اگه کسی بهش نگه شاید بعدا شاکی بشه یه اسمس دادم و خلاصه نوشتم که هروقت دیدو خوند زنگ بزنه شاید نیم ساعت بعدش زنگ زد که این چی بود فرستادی الکی نگو و کلی حرف زدیم و تهش بهش گفتم به بابا زنگ بزن ببین کجان اگه میتونی یه ساعت پاس بگیر بیا زودتر اخر صحبتش بهم گفت آبجی چه خبر بدی بود...

داداشم دوروزه هوایی اومد واسه مراسم و دیروز صبح برگشت. مامان گفت ایشالا سری بعد با شادی بیای

این چند روزه بابا و دایی جان عمه کوچیکه و دخترش حسابی خسته شدن آخه عمه بزرگه فقط یه پسر داره و تقریبا همه از جمله زنداداشم حسابی کمک کردن تا این چند روزه بهشون خیلی سخت نگذره و حالا یه مدتی باید از دختر عمه هام که بیکارن نوبتی شب پیشش باشن تا به این وضعیت کم کم عادت کنه

خداوند همه رفتگان رو رحمت کنه

حس باران...

ما را در سایت حس باران دنبال می‌کنید

برچسب: تو این حس و حال عجیب, نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 2:53

صفحه بندی