درهم و برهم

خرید بک لینک
امروز صبح که حاضر شدم برم سرکار خوب بودم سرکار اول وقت هم خوب بودم اما کم کم که به ظهر نزدیک میشدم حالم دگرگون میشد همش طرز برخورد رئیسم تو ذهنم میومد که چی گفته به همکارم و وقتی از اصفهان برگرده وقتی از بی انصافیاش یادم می اومد وقتی ازون دستورش یادم می اومد حرصم گرفت بغضم گرفت اینقد که دلم شکست وقتی نوروزی اومد دفترو منو بی اعصاب و واغون دید هی گفت با یه من عسلم نمیشه خوردت چته تو؟! چی شده؟! و جواب من هیچی بود!! گفتم همش تقصیر شماهاست تو و اون رئیس غرغرو

گفت به خدااگه من حرفی زدم ببخشید

فربد که اخلاقشو میدونی کلی حرف بار من میکنه زنگ زده چیزی گفته؟! گفتم نه! خب واقعاهم نگفته بود ولی به در گفته بود دیوار بشنوه!!!

یکم دیگه که حرف زد اشکام ریخت اینقدر دلم از دستش پر بود دلم شکسته بودکه فقط دوست داشتم زار بزنم

گفت تورو خدا گریه نکن پاشو برو صورتت بشور

منم که اشکام بند نمیومد گفتم خودش میاد دست من نیست

خلاصه که خداحافظی کرد و رفت و من دوباره یه دل سیر گریه کردم خالی که شدم تعطیل کردم و رفتم خونه

امشب مادرشوهر دعوتمون کرده بود و عروسشو پاگشا کرد ولی شب نموندم مامانم گفت دوست داری بمون محمد هم گفت دوست داری بمون راحتی بمون منم یه دنده گفتم میرم خونه راحتترم اینجا خجالت میکشم توکه خونه ما نمیای منم نمیمونم طفلکی گروکشی کردم

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۶/۱۰ساعت 1:50 توسط نرگس|

حس باران...

ما را در سایت حس باران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 16:52

صفحه بندی